نامجوئیسم

King Of The Underground Music

Lyrics Of Namjoo

 

  Lyrics      

 

ترنج

گفتا من آن ترنجم كاندر جهان نگنجم

گفتم به از ترنجي ليكن به دست نايي

گفتا تو از كجايي كاشفته می نمایی

گفتم منم غريبي از شهر آشنايي

گفتا سرچه داري كز سر خبر نداري

گفتم بر آستانت دارم سر گدايي

گفتا به دلربايي ما را چگونه ديدي

گفتم چو خرمني گل در بزم دلربايي

گفتم كه بوي زلفت گمراه عالمم كرد

گفتا اگر بداني هم اوت رهبر آيد

گفتم كه نوش لعلت مارا به آرزو كشت

گفتا تو بندگي كن کو بنده پرور آيد


روسربنه به بالین

روسربنه به بالین

روسربنه به بالین

تنها مرا رها کن

ترک من خرابِ

شبگردمُ دمُ بتلا کن

ماییم و موج سودا

شب تا به رو به رو زو تنها

خواهی بیا ببخشای

خواهی برو جفا کن

خواهی برو برو جفا کن

خواهی بروبرو جفا کن

دلا غافل ز سبحان

ز سبحانی چه حاصل

اسیر نفس شیطان

شیطانی چه حاصل

تو که نا خوانده ای علم سماوات

تو که نابرده ای ره در خرابات

تو قدر خود نمی دااا نمی دانی چه حاصل

تو قدر خود نمی دااا نمی دانی چه حاصل

ماییم و آب دیده

در کنج غم خزیده

از آب دیده ی ما

این سنگ آسیا کن

وز آب دیده ی ما

این سنگ آسیاب کن

بر شاه خوبُرویان

واجب وفا نباشد

ای زرد و روی عاشق

تو صبرُ کن وفا کن

تو صبرُ کن وفا کن

ای زرد و روی عاشق

تو صبرُ کن وفا کن

تو صبرُ کن وفا کن

At night sit is lit up

Tried to run
Tried to hide

Break on through to the other side

Break on through to the other side

Gipcy women talks my mother

People are strange then

when you're a stranger

Faces look ugly when you're alone
when you're alone

when you're alone

when you're alone

when you're alone

Break on through to the other side

Gipcy women talks my mother

Break on through to the other side

Faces look ugly when you're alone
when you're alone

when you're alone

when you're alone

روسربنه بر بالین

تنها مرا رها کن

ترک من خرابِ

شبگرد مبتلا کن

ماییم و موج سودا

شب تا به روز و تنها

خواهی بیا ببخشای

خواهی برو جفا کن

خواهی بیا ببخشای

خواهی برو جفا کن

ماییم و آب دیده

در کنج غم خزیده

وز آب دیده ی ما

این سنگ آسیا کن

بر شاه خوبُرویان

واجب وفا نباشد

ای زرد و روی عاشق

تو صبرُ کن وفا کن

بر شاه خوبُرویان

واجب وفا نباشد

ای زرد و روی عاشق


تلخي نكند

تلخي نكند شيرين زغنم

خالي نكند از مي دهنم

تلخي نكند شيرين زغنم

خالي نكند از مي دهنم

عريان كندم هر صبح دمي

گويد كه بيا من جامه كنم

عريان كندم هر صبح دمي

گويد كه بيا من جامه كنم

درخانه جهد مهلت ندهد

او بس نكند پس من چه كنم

تنگ است بر او هر هفت فلك

چون ميرود او در پيرهنم

تلخي نكند شيرين زغنم

خالي نكند از مي دهنم

تلخي نكند شيرين زغنم

خالي نكند از مي دهنم

عريان كندم هر صبح دمي

گويد كه بيا من جامه كنم

عريان كندم هر صبح دمي

گويد كه بيا من جامه كنم

از زهره ي او من شير دلم

در عربده اش شيرين سخنم

از زهره ي او من شير دلم

در عربده اش شيرين سخنم

تلخي نكند شيرين زغنم

خالي نكند از مي دهنم

تلخي نكند شيرين زغنم

خالي نكند از مي دهنم

عريان كندم هر صبح دمي

گويد كه بيا من جامه كنم

عريان كندم هر صبح دمي

گويد كه بيا من جامه كنم

گفته ست كه تو در چنگ مني

من ساختمت چونت نزنم

من چنگ توام كه توام كه توام

دردست توام زتوام زتوام

زخمت نزنم زخمم نزني

من نننم من نننم نننم نننننننم

تلخي نكند شيرين زغنم

خالي نكند از مي دهنم

تلخي نكند شيرين زغنم

خالي نكند از مي دهنم

عريان كندم هر صبح دمي

گويد كه بيا من جامه كنم

عريان كندم هر صبح دمي

گويد كه بيا من جامه كنم


واوا ليلي

سر كوي بلند فرياد كردم

واوا ليلي صباح مزار میرم

جان لیلی دیدن یار میرم

دوسه روزه که یارم نیست پیدا

واوا ليلي صباح مزار میرم

جان لیلی دیدن یار میرم

مگر ماهی شده رفته به دریا

واوا ليلي صباح مزار میرم

جان لیلی دیدن یار میرم

بسازم خنجری از مغز فولاد

واوا ليلي صباح مزار میرم

جان لیلی دیدن یار میرم

بکشم یار خود از قعر دریا

واوا ليلي صباح مزار میرم

جان لیلی دیدن یار میرم

واوا ليلي صباح مزار میرم

واوا ليلي صباح مزار میرم

جان لیلی دیدن یار میرم

به پنج شنبه به کابل کوچ کردم

چه بدکردم که پای بدان سوی کردم

رسیدم بر سر نهی الرساله

نشستم گریه های پرسوز کردم

وای نشستم گریه های پرسوز کردم

واوا ليلي صباح مزار میرم

جان لیلی دیدن یار میرم

وای گلی که خُم بدادم پیچ و تابش

به آب دیدگونم دادم آبش

به درگاه الهی کی روا بی

گل از مو دیگری گیره گلابش

واوا ليلي صباح مزار میرم

جان لیلی دیدن یار میرم

واوا ليلي صباح مزار میرم

واوا ليلي صباح مزار میرم

جان لیلی دیدن یار میرم

واوا ليلي صباح مزار میرم

واوا ليلي صباح مزار میرم

جان لیلی دیدن یار میرم

واوا لیلی جان لیلی

واوا لیلی واوا لیلی

واوا لیلی جان لیلی

واوا لیلی واوا لیلی

واوا لیلی جان لیلی

واوا لیلی واوا لیلی

جان لیلی واوا لیلی

واوا لیلی جان لیلی

واوا لیلی جان لیلی

واوا لیلی


ترسم كه اشك

ترسم كه اشك در غم ما پرده در شود

اين راز سر به مهر به عالم ثمر شود

گويند سنگ لعل شود بر مقام صبر

آري شود وليك به خون جگر شود

اي جان حديث ما بر دلدار باز گو

ليكن چنان مگو كه صبا را خبر شود

از كيمياي مهر تو زر گشت روی من

آري به يمن لطف شما خاك زر شود

بس نکته غير حسن ببايد كه تا كسي

مقبول طبع مردم صاحب نظر شود

گويند سنگ لعل شود بر مقام صبر

آري شود وليك به خون جگر شود

خواهم شدم به ميكده گريان و دادخواه

كز دست غم خلاص من آن جام اگر شوم

اي جان حديث ما بر دلدار باز گو

ليكن چنان مگو كه صبا را خبر شود

ترسم كه اشك در غم ما پرده در شود

اين راز سر به مهر به عالم ثمر شود

گويند سنگ لعل شود بر ما

آري شود وليك به خون جگر شود

آري شود وليك به خون جگر شود

خواهم شدم به ميكده گريان و دادخواه

خواهم شدم به ميكده گريان و دادخواه

كز دست من خلاص من آن جام اگر شوم

بس نکته غير حسن ببايد كه تا كسي

مقبول طبع مردم صاحب نظر شود

بس نکته غير حسن ببايد كه تا كسي

مقبول طبع مردم صاحب نظر شود

بس نکته غير حسن ببايد كه تا كسي

مقبول طبع مردم صاحب نظر شود

مقبول طبع مردم صاحب نظر شود

مقبول طبع مردم صاحب نظر شود

مقبول طبع مردم صاحب نظر شود

مقبول طبع مردم صاحب نظر شود


دل ميرود

دل ميرود ز دستم صاحبدلان خدا را

دردا كه راز پنهان خواهد شد آشكارا

كشتي شكستگانيم اي باد شرطه برخيز

باشد كه باز بينيم ديدار آشنا را ديدار آشنا را ديدار آشنا را آشنا را

اي صاحب كرامت شكرانه ي سلامت

روزي تفقدي كن درويش بينوارا درويش بينوارا درويش بينوا را

درويش بينوارا درويش بينوارا درويش بينوا را

دل ميرود ز دستم صاحبدلان خدا را

دردا كه راز پنهان خواهد شد آشكارا

كشتي شكستگانيم اي باد شرطه برخيز

باشد كه باز بينيم ديدار آشنا را ديدار آشنا را ديدار آشنا را آشنا را

ده روز مهر گردون افسانه است و افسون

نيكي به جاي ياران فرصت شمار يارا

آسايش دوگيتي تفسير اين دو حرف است

با دوستان مروت با دشمنان مدارا با دشمنان مدارا با دشمنان مدارا

با دشمنان مدارا با دشمنان مدارا با دشمنان مدارا

اي صاحب كرامت شكرانه ي سلامت

روزي تفقدي كن درويش بينوارا درويش بينوارا درويش بينوا را

دل ميدود د ددم داحبددان ددا دا

دردا كه راز پنهان خواهد شد آشكارا

كشتي شكستگانيم اي باد شرطه برخيز

باشد كه باز بينيم ديدار آشنا را ديدار آشنا را ديدار آشنا را آشنا را

زان يار دلنوازم شكريست با شكايت

گر نكته دان عشقي بشنو تو اين حكايت


جره باز

جره بازي بدم

رفتم به نخجير

سيه دستي زده

بربال موتير

جره بازي بدم رفتم به نخجير

سيه دستي زده بربال موتير

بره غافل مري در جشم ، در جشمه ساران ساران

كه غافل ه غافل غافل خوره تير خوره تير

غافل خوره تير موتير

غافل خوره تير موتير

دو زولفنت بود تار تار ربابم ربابم

چه مي خواهي از اين حال ، حال خرابم به خوابم

آيي به خوابم موتير

آيي به خوابم موتير

آيي به خوابم موتير

جره بازي بدم رفتم به نخجير

سيه دستي زده بربال موتير

برو غافل مچر در چشمه ساران

هرآن غافل چره غافل خوره تير

بود دردمو و درمون ، درمونم از دوست

بود وصل مو و هجرون، هجرونم از دوست

اگه قصابم ازتن واكره پوست

جدا هرگز نگرده جونم از دوست

برو غافل مچر در چشمه ساران

هر آن غافل چره غافل خوره تير

هي

هي جونم از دوست

هي جونم از دوست

دو زولفنت بود تار تار ربابم ربابم

چه مي خواهي از اين حال خرابم خرابم

توكه بامو سر ياري ، ياري نداري نداري

چرا هر نيمه شوآيي ، آيي به خوابم به خوابم

آيي به خوابم مو تير

آيي به خوابم مو تير


در میان جان (ونگ ونگ)

اي درميان جانم و جان از تو بي خبر

از تو جهان پر است و جهان از تو بي خبر

جويندگان گوهر درياي حسن تو

در وادي يقين است و گمان از تو بي خبر

شب مست يار بودم و در هاي هاي او

حيران آن جمال خوش و شيوه هاي او

در گوشها افتاده نهايات بي خوشي

در گوشها فتاده سرير صداي او

شرم كن بيان تو چه كنم زان كه تابت

شرم است و آه زدست و بيان از تو بي خبر

جويندگان گوهر درياي حسن تو

در وادي يقين است و گمان از تو بي خبر

اي درميان جانم و جان از تو بي خبر

از تو جهان است و دل از تو بي خبر

اي درميان جانم و جان از تو بي خبر

از تو جهان پر است و جهان از تو بي خبر


زلف

زلفُ بر باد مده تا ندهی بر بادم
نازُ بنیاد مکن تا نکَنی بنیادم

شهره ی شهر مشو تا ننهم سر در کوه
شور شیرین منما تا نکنی فرهادم

می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر
سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم

زلف را حلقه مکن تا نکُنی در بندم
طره را تاب مده تا ندهی بر بادم

رخ برافروز که فارغ کنی از برگ گُلم
قد برافراز که از سرو کنی آزادم

یار بیگانه مشو یار بیگانه مشو

تا نبُری از خویشم تا نبُری از خویشم
غم اغیار مخور غم اغیار مخور

تا نکنی ناشادم تا نکنی ناشادم

زلف را حلقه مکن زلف را حلقه مکن

تا نکُنی در بندم تا نکُنی در بندم
طره را تاب مده طره را تاب مده

تا ندهی بر بادم تا ندهی بر بادم

بربادم بربادم بربادم

بربادم

زلفُ بر باد مده تا ندهی بر بادم
نازُ بنیاد مکن تا نکَنی بنیادم

 


 

یک شعر کوتاه و یک شعر بلند از محسن نامجو

عطرت

این پخش که می کنی

عطرت

همین پخش که می کنی

آن نمی دانم نامش

میان همه خیابان های شهر

پخش که می کنی

عطرت


دهه ی ۶۰

روزی که خرید مادر کیف مدرسه

قرمز چمدانی کلاس اول با کلید

روزی که سخت حل می شد اصل هندسه

دبیر همدانی صد کاروان شهید

روزی که مُرد خواهد جان بچگی

روزی که حسرت واجب است بر تو پای نشئگی

(روزی که داد بر باد روزی که رفت از یاد)

روزی که رفت بر باد روزی که ماند در یاد

شهر کلان که روزی علی آباد باد

روزی که رفت از یاد روزی که داد بر باد (ماند در یاد)

تا باد چنین باد دادو بیداد که تا باد چنین باد

روزی که خط کش تصویری شکست میانه ی تنبیه

روزی که زنگ خانه ها صور اصرافیل بود گویی

روز در که تضاد تبعیض تباخر ترجیح

روز لکه آب شور چشمت بر غلط دیکته

(روزی که داد بر باد روزی که رفت از یاد)

(شهر کلان که روزی علی آباد باد)

روزی که رفت از یاد روزی که داد بر باد

شهر کلان که روزی علی آباد باد

روز حسرت یک بارفیکس در ذهن لاغر بازو

روز حسرت یک یار فیکس بودن در تیم مدرسه

روز اشاعه ی سخنان نو آموخته

روز تعریف پرهیجان فیلم هیجو

روزی که رفت از یاد روزی که داد بر باد

(تا باد چنین باد دادو بیداد که تا باد چنین باد)

شهر کلان که روزی علی آباد باد

روزی که رید بر تو دختر همسایه

روزی درید پدرت را (کشر)همسایه

روزی که مرگ از در بسته ز پنجره تو آمد

روزی که 2 کانال بود

کانال 1 به جنگ می رفت از کانال 2 واتواتو آمد

روزی که رفت از یاد روزی که داد بر باد

(تا باد چنین باد دادو بیداد که تا باد چنین باد)

روزی که مُرد خواهد جان بچگی

روزی که حسرت واجب است بر تو پای نشئگی

روزی که منقل به چه کار آید

وافور را به سینه ات نشان

روزی که آتش به چه کار آید

تریاک را به بازدمت پز

روزی که رفت از یاد روزی که داد بر باد

شهر کلان که روزی علی آباد باد

روزی که رهبر نوجوان تانک خورده بود

روزی که آستین کوتاه لگد میان گرده بود

روزی که ریش روزی که زیر بغل پاره

روزی که یخه از فرط ایمان چرک بود

روزی که داگلاس هنوز مایکل نبود کرک بود

روزی که رفت از یاد روزی که (اد بر باد

شهر کلان که روزی علی آباد باد

روزی که شهوت هنوز در حومه ی شهر بود

روزی که در استعاره ی فلک قطره بهر بود

روزی که دنیا تمام می شد هر هفته جمعه ها

روزی که درد بود حرام شطرنج و تخته نرد بود

تنها حلال این رنگ و روی زرد تنها حلال باری افیون و گرد بود

روزی که ووله تنها عکس گمگشتگان بود

ایران نبود مهد تشنگان بود

روزی که پایتخت دشت آزادگان بود

دشت نبود خیابان پادگان بود

روزی که رفت از یاد روزی که داد بر باد

روزی که چمران بر پارک وی آرام خسبید

روزی که فوزیه در کربلا شد شهید

روزی که شاه رفت جمهوری یکطرفه شد یکبانده

روزی که تنها راه آزادی از انقلاب بود

روزی که مهتاب بود سراب بود سراب ناب بود

آن نوشابه 8 ساله کنار حضرت معصومه خوردمش

مادر خریده بود سبز بود سوناب بود

آبخ چه کرد با ما این جان روزگار

آبخ چه داد به ما هدیه آموزگار

طراحی کتکولریت قدسی قاضی نور

روح جهان کارگری پله ی عبور

خشم شدید برف رو به فقیر

انگشت یخ زده ی پسر روزنامه فروش

یخ شکسته با اشاره ی انگشت

آب روان سیل دمان عغده به تیراژ 5 هزار تا

اندیشه ی احمق مارکسیسم

روزی که رفت از یاد روزی که داد بر باد

شهر کلان که روزی علی آباد باد

از آسمان میکروفون می بارید جبرا

گوساله هم یکی را بلعید سهوا

روزی که گوش مفت ترین جنس بود

قصه کلیشه ی پولدار ناجنس بود

دختر به نام نل در های و هوی شهر

در جست و جوی ادن ابد پاراداز بود

در پشت موی ریخته بر چشم برادرش

آن موهای منفصل از گردن پدربزرگ

در لای چرخ کالسکه

در لای آج چرخ کالسکه

در لای عین آج چرخ کالسکه

در لای چرخش عین آج چرخ کالسکه

در لای چرخ چرخش این همه بازی روزگار

بسی رنج بردیم در این سال سی

که رنج برده باشیم فقط مرسی

روزی که رفت از یاد روزی که داد بر باد

شهر کلان که روزی علی آباد باد

+ نوشته شده در  Sat 21 Apr 2007ساعت   توسط Saman Mohammadi  |